کار ما تراژدی- کمیک است... یک کمدی در انتهای یک تراژدی تلخ...
گلی می گوید: خوب است، زهرش گرفته شده. بعضی چیزها باید بگذرد تا تلخی اش برود.
پا گذاشته ایم به قبرستان ابن بابویه... بعد از چهار ساعت تدریس در دانشکده...
می گویم: گلی بیا اینجا کمتر بخندیم. خوبیِت ندارد قبرستان است!
بلندتر می خندد و می گوید: اگر کتاب «تبارشناسی اخلاق» نیچه را می خواندی دیگر اعتبار
همه ی این ها برایت فرو می ریخت.
فلافل خریده ایم. رو می کند به یکی از قبرها:«ببخشید آقای قبر! ما می خواهیم اینجا بنشیم غذایمان را بخوریم.» می نشیند گوشه ی پایین قبر.
کنارش می نشینم و پیچ فلافل ها را باز می کنیم...
توی قبرستان تصمیم های مثلا بزرگ! می گیریم... نتیجه ی نهایی آن تصمیم ها
در جلسه ی بعد در میدان نارنج (پشت حرم)، کبابی برگ سبز تثبیت می شود.
پ.ن: روزی که از قبرستان برگشتیم، گل آرا در تلگرام برایم نوشت: «سلام رفیق 1 من»!
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیپور