به حسین و شخصیت متفاوتش ... همیشه فک می کردم من متفاوتم... حالا می بینم که نه او متفاوت تر است و حالا مانده که به او برسم... شخصیتش برایم غبطه برانگیز است... اما حالاها مانده که به او برسم... خیلی مانده...
.
به انزوای اجتماعی می اندیشم... سهم ما در این انزوا چقدر است. بعد اجتماعی ما چقدر دور افتاده... به خودم هیچ اطمینانی ندارم...
.
دائم در حال پخت و پز هستم... حریره بادوم... شیر برنج... حلیم استخوان... حلیم بوقلمون... سوپ و خیلی چیزهای دیگر برای پسرک ... بعد آرام آرام به خوردش دادن... کنارش غذا برای خودمان... خیلی وقتم سر اینها می رود. سر بلند که می کنم می بینم تمام وقتم رفته...
.
به نوشتن فکر می کنم... به واژه به جملات... ادبیات را دوست دارم... و دنیایش پیوسته مرا دیوانه کرده... پژوهش در دنیایش هم جنون دیگری است....
می نویسم گرچه کم... اما بیشتر فکر می کنم... شاید بعدش بریزد روی صفحه ها...
.
شبها برای دخترم زهرا هزار و یک شب می خوانم... اولش جملات را حین خواندن امروزی می کردم اما بعد
به همان شیوه ی کهن اش می خوانم... گوش می کند و هیچ نمی گوید... مجموعه ی چهار جلدی هزار ویک شب هدیه تولد زهرا از خاله مریم جهان بین است.
.
مقاله رمزگان شناسی در داستان های شهریار مندنی پور را خود شهریار در امریکا خوانده و ایمیل داده که:« ممنون از مقاله علمی و دقیق تان. برایم جالب و خواندنی بود»
ذوق کردم. برایش ایمیل زدم...
بالاخره بعد از نه سال این اولین ارتباط است... آن هم از سوی او
در پست بعد ایمیل او و نامه خودم را خواهم گذاشت...
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیپور